امام خامنه اي : کنگره شهداي دانشجو ، ادامه حرکت جهادي و ادامه شهادت است.

شهید محمداسماعیل اعتضادی جمع
شهید محمداسماعیل  اعتضادی جمع
  • نام دانشگاه : دانشگاه كرمانشاه

  • سال ورود :

  • نام پدر : ميرزاعلي اكبر

  • رشته تحصیلی : برق و الکترونیک

  • مقطع : كارشناسي

  • محل زندگی : مشهد

  • تاریخ تولد : 37/1/1

  • محل شهادت : هويزه

  • تاریخ شهادت : 59/10/16

  • عملیات: حماسه هويزه

  • محل دفن : هويزه

  • وضعیت تأهل :

زندگی نامه

او در فروردین سال 1337 دیده به جهان گشود و دوران طفولیت را در دامان پر مهر مادر سپری نمود همانطوریکه سیر طبیعی عمر خود را می گذراند،به محیط خانوادگی و اجتماعیش انس می گرفت و از برخورد با شیوه و گفتار با درس می گرفت تا اینکه به سن 6سالگی رسید و از این مرحله وارد محیطی که حاکی از احساس وظیفه و مسئولیت بود با نهاد و همگام با پدر به مغازه خیاطی میرفت و کمکش مینمود و در ضمن مراحل اولیه خیاطی را یاد می گرفت و با شوق کودکانه اش نسبت به وظایفش علاقه نشان می داد وظایف خود را تا حد توان و نیرو انجام می داد و روز به روز بر کار و مسئولیت ها آشناتر میشد. زمانیکه به سن 7 سالگی رسید به محیط علم و دانش پا نهاد واز محضر دلسوزان جامعه که ضرورتا باید یادی هم از آموزگار مورد توجه دوران دبستانش به نام خانم کاظمی بنمایم.معلمی که کلاسهای سوم و دوم و چهارم برایش سمبلی از درستی و راستی و انسانیت محیط تازه اش بود. او در ضمن اینکه به مدرسه کتاب و محیطش علاقه داشت بنا به خصلت گذاشته که بنیان آنرا پدرش در وجودش نهاده بود بعد از انجام تکالیف مدرسه اش به مغازه پدر می رفت و کمکش مینمود و زمانیکه ضرورتا شاید هم اجبارا (با توجه به سنین و خصلت کودکانه) باید صبحهای نسبتا زود برای باز کردن و آب پاشی و جارو به مغازه می رفت و بعد از انجام وظیفه همه روزه یا روز در میان ،سریعا به مدرسه روانه میشد و در این میان او در زمستانهای خیلی سرد و پر برف آن زمان که تمام سطح کوچه ها را چون تپه های کوهستانی می پوشاند و یخ و یخبندان که مانند آینه زمین را لغزنده میکرد باز کارش را باید انجام می داد و خود را در درون می ساخت و برای آینده ای بس پر مسئولیت آماده می کرد. روزها و روزها را به همین منوال می گذراند و درسهایش راهم با نمرات عالی پشت سر میگذاشت و تابستانها هم به بیرون شهر نزدیک به چهار فرسخ دهی به نام جاغرق می رفت و کارهای باغی که از پدربزرگش به پدرش به ارث رسیده بود انجام می داد و به مادرش هم که در طول هفته تنها بود کمک مینمود و هرچه عمرش رو به جوانی و بالاتر می رفت بیشتر نسبت به مسائل کنجکاوتر و دقیق تر میگشت واین مسائل باعث مطالعه او در کتب متفرقه بود که هر زمانی به سمتی و جهتی و کتابی رو می اورد تا بتواند خودش را ارضاء نماید و درونش را آرام.تا اینکه در کانون پرورش فکری که در پارک شهر ساخته شده بود ثبت نام نمود و این محل تا خانه برایش نسبتا دور بود با آن مسائلی که گفتم برایش شاید دشوار بود که بتواند هم این راه طولانی را طی نماید و هم مطالعه .و هم تکالیف روزانه و هم مغازه پدر که خود برایش مسئله انگیز بود باری بس سنگین برای کودکی و نوجوانی در آن سنین. ولی با تمام این تفاسیر باز هم مسائل را برای خود آسان می کرد و انجام میداد حتی مرا هم تشویق کرد و توانست به آنجا برده و به محیط کتاب آشنایم کند و حتی دیگر دوستانش که شاید شاهد این امر باشند. در این بیان علاقه او نسبت به درس و گفته های معلمش (خانم کاظمی ) و مطالعه کتابهای غیر درسی که بی نهایت زیاد شده بود او را از کمک پدر باز میداشت و از محیط مغازه دور مینمود تا اینکه دیگر کمک به پدر را امری ضروری تلقی نمی کرد.(به طوری که روزی مادرم به مدرسه آمد و از او پیش معلمش شکایت کرد که این به حرف پدرش نمی کند و به مغازه نمی رود که معلمش گفت در عوض دانش آموز باهوش و بااستعدادی است و ضرورتی ندارد که مغازه را ترجیح به درسش بدهد ومن بی نهایت از او راضی هستم و بهترین شاگرد کلاسم می باشد) ومیگفت پدرم که شریک دارد و تو و برادر بزرگترم که هستید چه فایده که ما زحمت بکشیم و رفاهش برای دیگران باشد و نابودیش برای ما (زیرا روزی یکی از مشتریان مغازه که بنا به رسم انعامی به شاگردان مغازه داده بود و باید بین شاگردان مغازه (البته خودمان را می گویم ) تقسیم میشد او چون مردی (شریک پدر) خسیس بود راضی نبود که انعام به طور مساوی تقسیم شود ناگفته نماند که مقدار انعام زیاد بود و روی همین صورت اختلاف پیش آمد او شدیدا نسبت به این مسئله معترض شد وحتی پا به دشنام و قهر رسید) بله درست می گفت و درست عمل می کرد و خوب تشخیص میداد! مغازه که مال پدر نبود واین موضوعات باعث شد که مغازه رفتن را در مرحله بعدی و بیکاری خود بگذارد ولی گفته ها و کردارهای دیگران نسبت به او باز برایش سوال انگیز و مسئله آور بود و شاید او را از کارهای اصلیش که در فکرش و اندیشه اش بود بازمیداشت و جلوگیر فعالیتهای او میشد. تا اینکه محیط دبستان را هر ساله با معدل 15 به بالا گذراند و کلاس ششم راهم با معدل 17 توانست پشت سر بگذراد ، چون معدلش خوب بود باز توانست در دبیرستان فردوسی که در آن زمان ملاک و ضوابطشان معدل بالا بود قبول شود و ادامه تحصیل دهد،در این محیط که درسها سنگین تر و پر حجم تر شده بود و مطالعه و انجام تکالیف دقت زیادتری می خواست و فکر و انجام کار متفرقه او هم زیاد بود خودبخود و بتدریج مقداری افت کرد و هر ساله تجدید می آورد بجز سال اول دبیرستان.زیرا او نتوانست سوالات و مسائل که برایش در گذشته پیش آمده بود مرتفع ساز د و یا کسی او را کمک فکری نماید و به قول معروف کسی بتواند هولش بدهد. بعد از طی دوران سه ساله دبیرستان به علت علاقه ای که نسبت به کارهای فنی پیدا کرده بود وخود را برای رفتن به هنرستان آماده کرد و بعد از گذراندن امتحان ورودی که با نمره بالا قبول شد به رشته برق که مورد علاقه زیادش بود ادامه تحصیل داد. در این مرحله از زندگیش که توام با مسائل نوجوانی و پا به عرصه گذاشتن دوران جدیدی از عمر است و سازنده آینده هر انسانی و تشکیل دهنده و خط دهنده او برای سیر تکاملی آینده اش توانست راهش را با بینشی بس عظیم انتخاب نماید و آنرا ادامه دهد و با کمبودهای مادی و معنوی برون و درون و خواسته های قلبی و خواهشهای معنویش خط بدهد و جهت برایش تعیین نماید و به اندیشه و فکرش خوراک بدهد زیرا دراین سنین انسان خود را محتاج تر و نیازمند تر نسبت به مسائل اجتماع و خانواده و شخص خودش حس می کند و سعی در برطرف نمودن عیوب و اشکالات و اشتباهات خود و دیگران می شود. و این سلسله مسائل باعث شد که به دنبال مسائل عقیدتی و موروثی با ارث رسیده از پدر و مادر رفته و تحقیق نماید و بداند و صحیح بودن و غلط بودنش را به دنبال نماید و در این تحقق خود شک کند و بدنبال شک برود تا به یقین برسد ولی متاسفانه محیط و جو حاکم آن زمان که استعمار سالیان سال زحمت کشیده بود تا بتواند بر فکر جوانان مسلمان این مرز و بوم تسلط پیدا کرده و با وسائل و سرگرمیهای غربی فکر آنها را منحرف نماید و وجود و اندیشه و فکرشان را تخدیر نماید و تمام قدرت و نیرو خود را صرف اینکار کرد ولی آخر دیدیم که چه شد و چه کسانی بر علیه او تاختند و او را دردنیا و جهان مادی خودشان به باتلاق فرو بردند و توانستند خود و نسل آینده شان را نجات دهند و انشاءا... این راه را با قطره قطره خون دیگر برادران و امید های انقلابمان آبیاری خواهیم کرد و نخواهیم گذاشت روباه صفتان و زاهدان احمق برای مرز و بوم برای آنها جاده صاف کنند. و این بود که در ان زمان به وسیله یکی از دبیران هنرستان به انجمن ضدبهائیت معرفی شد و در اوائل به جلسات و برنامه های هفتگی آنها می رفت و فعالیت می کرد تابه خواستهای درونی خود برسد. دراین اثنا به کلاس تعمیر رادیو و تلویزیون که مورد علاقه شدیدش بود می رفت وچون باید نسبت به یادگیری آن مقدار پولی می پرداخت مجبور بود شبها تا دیر وقت در مغازه پدر کارنماید و از پول جزئی که به دست می آورد پس انداز نماید و به استادش بدهد تا بتواند آن چیزی که نیاز حس می کرد بفهمد و بداند و از این طریق مادیت ار پلکانی برای رسید ن به معنویت و ارضا کردن خواستهای درونی معنویش می دانست و این خود درسی برای ما بود.این سلسله مسائل باعث شد که او تراکم کاریش زیاد شود.(با توجه به اینکه درس کلاسیش را باید انجام می داد تا در آیند ه بتواند مثمر ثمر باشد و به کشورش که محتاج و نیازمند به وجود چنین افرادی است کمک نماید.) و نتواند به جلسات و برنامه های هفتگی انجمن که تا حد امکان که برنامه روزانه اش ایجاب می کرد حضور به هم رساند. و کم کم از آن محیط بنا به استدلالهایی که برای خودش داشت صرف نظر کرد و نرفت زیرا میگفت این انجمن کارهای دیگری می خواهد انجام دهد نه آن کاری که من میخواهم و درون من می خواهد و حالا است که ما میفهمیم او چه میگفت و چه فهمیده بود.ولی انجمن توانست راه گشایی برای مطاله در کتب دینی وعقیدتی برای او بازکند تا بتواند بوسیله مطالعه در کتب مختلف دینی بررسی نماید و به ما چیز های یاد بدهد و خط فکری بده ضمنا او در مدت سه سال هنرستان صبحها بعد از ادای نماز صبح ، حدودا ساعت 6روانه هنرستان می شد و اکثر اوقات این راه را پیاده می پیمود.چون به گفته خودش هم ورزشی برایش بود هم تنوعی در صبحگاه تا ساعت 3 بعدازظهر مدت رفتن و برگشتن او طول میکشید تا به خانه می رسید و بعد از آن به کارهای متفرقه که قبلا گفتم می پرداخت. دراین میان ، او در آن سه ساله هنرستان تابستانها توانست با پشتکار و فعالیت سیم کشی ساختمان را با علاقه و دقت کامل یاد بگیرد ( در اینجا ضرورتا باید یادی از استاد گرامش که همیشه یاد او بود بنمایم زیرا او ( استادش) در یکی از روزها در حین انجام کار روزانه اش بر اثر برق گرفتگی از بالای ساختمان به پایین پرت می شود دار فانی را وداع می گوید ،خدایش بیامرزد) و روی هم رفته توانست با وقت فشرده و کم خود با جدیت و علاقه که یکی از خصوصیات با ارزش بود تعمیر رادیو و تلویزیون و سیم کشی ساختمان را اندوخته و عملی برای آینده خود قرار دهد. در این حين او به آخرین سال تحصیلی خود قدم نهاده بود و در درسهایش قدری مشکل تر و پرحجم تر شده بود. و باید فعالیت بیشتری می کرد و چون در خانه بنا به خصلت و خوی درونی که داشت و راضی نبود دیگران از جهت کارهای شخصی او ناراحت شوند و سلب آسایش از آنها شود و نتوانند به او چیزی بگویند و باعث ناراحتی درونی آنها شود روی همین اساس شبها در مغازه پدر به مطالعه و انجام کارهایش و ترسیم رسم و حل مسائل ریاضی می پرداخت و همیشه تا پاسی از شب گذشته بیدار بود زیرا در اوايل سال تحصیلی و بنا به کثرت کاری و علاقه داشتن به کارهای دیگر درسهایش روی هم انبار شده بود ولی با فعالیت وتلاش پیگیر توانست با کمک دیگر دوستانش که وقتهای زیادی و اوقات مختلف را با هم به درس خواندن و حل کردن مشکلات یکدیگر و تفاهم فکری باهم و تقسیم بندیهایی که از قبل انجام داده بودند و در اوقات مختلف رعایت می کردند در سال 56 دیپلم خود را از هنرستان صنعتی تقی آباد (میدان شریعتی ) بگیرد.و بعد از فعالیت مستمر و پیگیرش در طول زمانی که 19 سال از عمرش گذشت برای تکمیل کردن دوره های فنی و هنری که در آن چند سال با خون دل و زحمات زیاد توانسته بود یاد بگیرد در مدت زمانی که بین تمام شدن دوران تحصیل و رفتن به سربازی که حدودا 10 ماه طول کشید توانست با علاقه درونی که نسبت به کارهای فنی ( سیم کشی ساختمان و تعمیر رادیو و تلویزیون) داشت یاد گرفته هایش را به پایان برساند تا در آینده بتواند از آن بهره برداری نماید. ناگفته نماند در طول این مدت با خواست ذات احدیت و همت مردم و خون شهدای قم و تبریز و بزرگداشت آنها در زمانهای متوالی و تعطیل مغازه ها که نقش عمده ای در ثمر دادن انقلاب داشت.او هم چون دیگر مردم مشهد در بزرگداشت چهلم شهدای تبریز در فروردین 57 با مامورین کلانتری درگیر شد و چون با چندین پاتول به او زده بودند بنا به خصلتش شدیدا به آنها معترض شد و بعد از دستگیری او توسط مردم فرار کرد. سپس در 15 فروردین 57 به خدمت سربازی رفت و از مشهد برای طی دوره آموزشی به زابل سرزمین محرومان و ستمدیدگان منتقل شد و بعد از مدتی زجر و ناراحتی و آب گل خوردن (زیرا در آنجا آب خوردنی نبود) دوره آموزشی به پایان رسید و سپس به کرمان و از کرمان به جیرفت و از آنجا به دهی که نرسیده به جیرفت بود و محمد آباد مسکون نام داشت منتقل شد و در اوج مبارزات ملت ایران او با توجه به فکر و زمینه فکری که از قبل داشت به روشنگری سربازان و مردم منطقه پرداخت و در آن منطقه که واقعا بویی از اسلام و اسلامیت نبود و فقط تریاک....بود توانست نقش فعالی داشته باشد و بعد از پیروزی انقلاب با شناخت قبلی از افراد و مردم و سربازان و درجه داران به کمیته محل که با فعالیت خود او تشکیل شده بود به فعالیت چشمگیر پرداخت و تا توان داشت ونیرو او اجازه می داد از هیچ کوششی دریغ نکرد و تا زمانی که او در آنجا بود درجه دارانی که به خون شاه قسم خورده بودند و بعد از رفتن شاه گریه کرده بودند جرات آمدن به منطقه را نداشتند تا اینکه او برای مدت پانزده روز به مرخصی آمد و بعد از برگشت دوستانش گفته که فلانی و فلانی آمده اند و چون مرا دیدند جیم شدند سپس در فروردین 58 خدمت او به پایان رسید و به مشهد آمد و به دنبال درسش رفت و مدت 3 ماه درس خواند تا اینکه در آزمون شرکت نمود و بعد از امتحان و تشکیل حوزه ای از حزب در محل البته با کمک دیگران برادران به فعالیت در جهت انقلاب پرداخت تا اینکه در تمامی انتخابات نقش موثری داشت پس در شهریور 58 که نتیجه آزمون اعلام شد دردانشگاه کرمانشاه قبول شده بود و بعد از کارهای مقدماتی و تهیه امکانات به کرمانشاه عزیمت نمود و فعالانه به درسش پرداخت زیرا معتقد بود در این زمان کشور نیاز به عمران و آبادانی دارد و بدین جهت رشته برق را که مورد علاقه اش بود به دنبال نمود.در طول تحصیل در کرمانشاه با گروهکها و نیروهای ضد انقلاب شدیدا مبارزه نمود و در انجمن اسلامی دانشگاه به فعالیت پرداخت و در طول این مدت که در کرمانشاه بود با نهایت دقت و قناعت و صرفه جویی عمل می نمود . تا اینکه در اردیبهشت 59 برادر کوچکترش که در کردستان بود بر اثر ترکش خمپاره مجروح شد . او برای کمک برادرش در کرمانشاه به بیمارستان آمد و با فعالیت و کسب اطلاعات توانست او را به تهران منتقل نماید با توجه به اینکه درسهایش زیاد و متراکم بود و زمانی هم به امتحانات و تعطیل دانشگاهها (بنا به انقلاب فرهنگی ) نمانده بود و باید خیلی خیلی زیاد فعالیت می داشت تا هم مسئله گروهکها و هم مسئله درس برایش حل شود ولی حالا مشکلی دیگر هم برای درست شده بود که آن هم با کمک و یاری او حل شدنی بود ولی با همان جوش و خروش انقلابی توانست برادرش را به تهران و یکی از بیمارستانهای مجهز ارتش منتقل نماید و بعد از 24 ساعت که در کنار بالینش بود خبر قطع پای برادرش را دادند و او بنا به عواطف برادرانه بی نهایت ناراحت شده بود و با کوهی از درد و خستگی و کوفتگی و ناراحتی چه می توانست بکند جز تحمل درد و ناراحتی و به خود فرورفتن و رنج دوران گذشته به یاد آوردن و در این میان با تلفنهای مکرر به مشهد توانست برادر بزرگترش را به تهران بیاورد و خودش به کرمانشاه برود زیرا مشکلاتش زیاد بود و کارش دشوار، چون هیچ گاه مسئله خود و خانواده اش را نگاه نمی کرد جامعه را در نظر داشت و عمل خود را نسبت به اجتماعش که چه بکند تا بتواند قدری در راه انقلاب و پیشبرد آن بردارد.این بود که سریعا به کرمانشاه رفت و بعد از تمام شدن درس و تعطیل دانشگاه به تهران رفته و باز بر سر بالین برادرش که احساس نموده بود که کسی جزاو نمی تواند کمکش باشد آمد .ناگفته نماند در سیر آن مدت چندین بار با عجله و شتاب به تهران آمده بود و احوال برادرش را پرسیده بود و با تمام وجود و امکانات چه معنوی و چه به او کمکهای شایانی نمود که شاید تا قیامت نتواند از عهده خدایش برآید خدایش اجر او را بدهد انشاءا.... درمدت 5ماهی که در کنار برادرش بود واقعا به او کمک و یاری می کرد و دست از فعالیتهای اجتماعی و خودسازی برنمی داشت شبها تا پاسی از شب گذشته به کتاب خواندن و مطالعه برای ارضاء درونش می پرداخت و به دیگران برادران مجروح کمک می کرد و از آنها دلجویی می نمود. روزی برای فعالیت به جهاد رفت ولی چون برادرش بیمارستان بود و راهی بس طولانی و کم وسیله بود مجبور بود نیمی از روز را به طی راه بگذراند واین بود که نتوانست به جهاد سازندگی برود . در طول ماه مبارک رمضان با دهان روزه و هوای گرم و روزهای طولانی هیچگاه احساس ناراحتی و ابراز سختی از راه طولانی و مشکل وسیله نداشت.درحالیکه بیش از 40روز ازجنگ تحمیلی نگذشته بود که عازم اهواز شد دربسیج ثبت نام کرد وبه اتفاق شهدای دانشجوهمچون علم الهدی وقدوسی عازم هویزه شد .در شانزدهم دی ماه سال 1359 به همراه جمعی از دانشجویان پیرو خط امام به فرماندهی دانشجوی شهید، سیدحسین علم الهدی در هویزه در حالی که تجهیزات نظامی زیادی در اختیار نداشتند، همه ي توان و وجود خويش را در طبق اخلاص نهاده ود رراه دفاع از ایران اسلامی ، مظلومانه به شهادت رسیدند . قبور مطهر شان در هویزه سند حقانیت آنان است.


کاربر گرامی در صورتی که از شهید مورد نظر اطلاعاتی در دست دارید، جهت تکمیل اطلاعات این شهید لطفا از طریق فرم زیر با ما در ارتباط باشید